حالا دیگر گذشته ها تبدیل به تلی از خاطره شده اند، درهم و برجسته.تپه ای که می توان آن را دور زد، می شود راحت نادیده اش گرفت، بی خیالش شد.نه آنقدر بلند است که بخواهی برای بالا رفتن از آن سختی بکشی و نه آن قدر سراشیبی دارد که در کشش آن به سمت پایین، سرت را از شوق فتح آن بالا بگیری و دست ها را در جیب بگذاری و یله و رها گام برداری و در این میان حتی اگر لازم شد، بدوی! گذشته ها تبدیل به تپه ای شده اند که نه می توان عاشقش شد، نه می توان فتح اش کرد و نه حتی می توان برای اش اسم گذاشت.تپه ها فقط و فقط شایسته ی این اند که از کنارشان رد شد.باید از کنارشان بی توجه و بی خیال رد شویم.وقتی از کنار تیر های برق در جاده می گذریم چه احساسی داریم؟چقدر به آن ها توجه می کنیم؟برای چند کدامشان دست تکان می دهیم؟جای چند کدامشان را به خاطر می سپاریم؟برای کدامشان اسم می گذاریم؟تپه ها و تیرهای برق در جاده هر دو به یک اندازه مورد توجه اند.فقط وقتی جایی خراب شود، جایی گیر پیدا کند به آن ها سر می زنیم.اگر برق قطع شود به تیرها نگاه می کنیم و من اگر به دنبال جواب این سئوال باشم که چرا یک عمر در نیمکره ی شرقی زمین با ساعات نیمکره ی غربی زندگی کرده ام باید سراغی از تپه ی خاطراتم بگیرم و باید سراغ تپه ام را بگیرم وقتی تابستان گذشت و من قرار بود درس بخوانم و نخواندم، باید سراغش را بگیرم وقتی تابستانم طعم رختخواب دارد وقتی حافظه ام تهی است از درک حتی یک بار ساعت 7صبح، کنار سفره ی صبحانه.وقتی به عقب ترقی کرده ام!
آدم ها وقتی کلافه می شوند، وقتی با کسی دعوا می کنند، وقتی بازدهی قبل را ندارند، وقتی در طول کمتر از یک شبانه روز از دیگران دور و نزدیک می شنوند که خیلی بی حوصله و بد اخلاق شده اند؛ به سفر می روند.آنهایی که به سفر می روند دو دسته اند:1- آن ها که توان ماندن در میهن و شهر و خانه ی خود را ندارند و می روند که آن جا نباشند، می روند به جایی که کجا بودنش چندان مهم نیست ، مهم این است که خانه نباشد و 2- آن ها که می روند به جایی بهتر از جایی که در آن بوده اند. اما من هر دو را امتحان کردم و تغییر نکردم!
آدم ها وقتی کلافه می شوند، وقتی با کسی دعوا می کنند، وقتی بازدهی قبل را ندارند، وقتی در طول کمتر از یک شبانه روز از دیگران دور و نزدیک می شنوند که خیلی بی حوصله و بد اخلاق شده اند؛ نماز می خوانند.آدم ها به چند شکل نماز می خوانند:فرادا، جماعت، طلبکارانه، خاضعانه، با گله و شکایت، با امید به رحمت.من همه را امتحان کردم و یا حداقل سعی خود را کردم که همه را امتحان کنم، اما تغییر نکردم!
آدم ها قله ها را فتح می کنن به خاطر یک لحظه! لحظه ای که بادی خنک با موهایشان بازی می کند، لحظه ای که می ایستند، سکوت می کنند و فقط صدای آرام و هموار باد را می شنوند.فقط قله ها هستند که چنین بادهایی دارند. و اینک این منم نشسته بر سطح صاف و صیقلی این تپه با موهایی از عرق چسبیده به پیشانی بدون باد.گرمایی سوزان و متعفن از زمین بر می خیزد.درست از زیر پاهایم.از کف کفش رد می شود و پایم را می سوزاند.با نوک کفشم سنگ های تپه را کنار می زنم.تپه ام پر است از واژه های مختلف.خود را اسیر در واژه ها می بینم.توبه شکست اصلاح پیشرفت عید محرم رمضان شب قدر دانشگاه کار و ...نه! اشتباه نکن! بین این ها هیچ ویرگول یا کامایی وجود ندارد.کاما یعنی مکث.یعنی یک لحظه نفس تازه کردن، فکر کردن و البته تکیه به گذشته ها کردن.تکیه به گذشته کرد تا بتوان کلمات را درست خواند و درست فهمید و درست عمل کرد.اما حتما بین واژه های تپه ی من خبری از کاما نیست که من تمام واژها و اعمال هم وزن آن ها را پشت سرهم انجام می دهم.بی تفکر، بی شرم و خجالت!
باید سند تپه ام را به شهرداری ببرم، برای تغییر کاربری.می خواهم تپه را بدهم و مشعلی بگیرم که چراغ راه شود. نه! تپه را می دهم و زنجیری می گیرم.می بندم به پایم و سر دیگر را به دست محبوب می دهم، نمی دهم که گره می زنم. اما نه! تپه را می دهم و ترکه ای می گیرم که هر بار که اشتباه کردم، بر سرم کوبیده شود و مرا به راه درست بکشاند.آدم ها دائم اشتباه می کنند و برای این که از وجدان نازک و زرورقی شان بگذرند، اسمش را می گذارند:تجربه! من دیگر تجربه نمی خواهم، وادی عمل و بازخواست کجاست؟
حرف های جا مانده
در منتهی الیه سمت راست دکمه ها، اولین دکمه از بالا را اگر فشار بدهی صفحه ای باز می شود با عنوان لیست مخاطبان.در این لیست اسم و شماره ی افرادی وجود دارد که ما با آن ها کار داریم یا دوست داریم کار داشته باشیم.چه بسیارند شماره هایی که هیچ گاه به ما زنگ نخواهند زد و ما نیز به آن ها زنگ نخواهیم زد!
گاهی بعد از یک جدال سخت با رختخواب وقتی که همه ی ترفندها در به خواب بردن ما شکست می خورند هوس می کنیم چیزی بنویسیم یا چیزی را به کسی بگوییم.شروع می کنیم به نوشتن.اگر خیلی حالمان بد باشد(بد که نه خاص باشد) و بی خیال حجم اس ام اس ها شویم تازه می رسیم به انتخاب مخاطب! اینجاست که حرکات تردید آمیز انگشتان برای فشار دکمه ها و نهایتا انتخاب افراد آغاز می شود.سبک و سنگین کردن آدم ها و اخلاقشان، معرفت شان، فهم شان و کلی ؟ ِ...شان خصوصی دیگر!
مثل یک خیاط پر حوصله و با سلیقه و دقیق، مثل یک داروساز که با اندک اشتباهی امکان دارد جان آدم ها را به خطر بیندازد یا با حسی آمیخته به ترس و تردید و دقت یک خنثی کننده ی بمب که ترس از بین رفتن خودش و البته اعتبار کاری اش را دارد، درست در همان موقعی که پوست لبانمان را که خشک شده می کنیم و بعد از آن طعم شور و نمکین خون را در دهان مزمزه می کنیم؛ همان زمانی که خنده ی تمسخرآمیز مخاطبان احتمالی را در ذهن مجسم می کنیم و از مخاطب قرار دادن آن ها صرف نظر می کنیم؛ شاید همان لحظه ای که توی صورتمان دنبال یک جوش یا توده ای برجسته می گردیم تا با آن بازی کنیم و یا شاید زمانی که چند تار مو را تا ریشه دور انگشت سبابه یمان می پیچانیم و بعد می آوریم تا نزدیکی های دهانمان و بعد رهایشان می کنیم؛؛؛؛ بله درست همین جاست که می شود به آن گفت"موقعیت خوف و رجا"!!!(یعنی همان مکث چند ثانیه ای انگشت شست بالای دکمه ی تایید)
بعد از انتخاب مخاطب می رسیم به پدیده ی نچندان خوشایند"خود سانسوری". جایی که باید بخاطر خود و البته طرف مقابلت از دکمه ی C استفاه کنی!
بعد از این همه لحظات لبریز از تردید و سرشار از ترس و دلهره و شوق مفرط: ـ نه! هیچ مخاطبی پیدا نمی شود.با کمی فشار دادن دکمه ها چپ و راست می رسیم به Save و نهایتا ذخیره کردن، پس انداز کردن، نگه داشتن، نجات دادن(چه افعال دلخوش کنکی)متن در جای با عنوان Draft .
این بار "تو مخاطب من شدی.فکر می کنی دکمه ی C چه چیزهایی را پاک کرده است(نه پاک ارزشی است/پاک و ناپاک) چه چیزهایی را حذف کرده است(نه در حذف نوعی محرومیت نهفته است) پس چه چیزهایی را الک کرده است(هر چند که ما چیزها را بر اساس علایق و سلیقه هایمان الک می کنیم اما بهتر از قبلی هاست).
فرق تو با هر کس دیگری در تکرار فشاری است که روی دکمه C وارد می شود.
یک واژه ی سه حرفی و نوشته ای به طول یک سال!
این واژه فقط سه حرف نیست که درختی است پر از شاخه های متعدد و مانند هر درختی شاخه هایی نزدیک و دسترس دارد و البته شاخه هایی بلند و دست نیافتنی.درختی با شاخه های دستمالی و همیشه در دسترسی چون: اسکناس نو، هفت سین، تقویم های کوچک جیبی، خیابان و بوتیک گردی های تمام نشدنی برای داشتن لباس هایی نو(لباس هایی که کمتر کسی آن ها را پوشیده باشد)، جوراب هایی که بو نمی دهند، بینی هایی که تا چند روز همه چیز را با بوی وایتکس و جوهر نمک و انواع شوینده ها و براق کننده ها می شناسند و چشمانی که همه چیز را تار عنکبوت و گرد و غبار و سوسک های مرده ی زیر یخچال و پشت کاناپه می بینند، ظرف های آجیلی که هر چه به روزهای پایانی نزدیک تر می شویم پسته ها و بادام هایش کمتر و کمتر می شود، جر و بحث های همیشگی برای رفتن به مسافرت و یا چگونه گذراندن روز 13ام، کتاب هایی که از کتابخانه گرفته ایم تا در تعطیلات به هم چسبیده ی عید بخوانیم و نهایتا بعد از این کارناوال چند روزه فقط رنج حمل کردنشان و فخری که به دیگران فروخته ایم؛ نصیبمان شده است و البته تکالیفی که هنوز معلمان(استادان) به شاگردان(دانشجویان) می گویند و شاگردان هم تا آخرین روزها آن را کش می دهند، ماهی هایی که معمولا در این چند روزه بهشان همه چیز می دهیم بخورند تا نحثی روز سیزدهم آن ها را نگیرد و خود با چشمانی تمام بسته به استقبال مرگ بروند و البته سبزه های بلند و پر پشتی که مادرم درست می کند و هر سال عده ای را انگشت به دهان باقی می گذارد، جمله های تکراری مجریان برنامه ها، لباس های اتو کشیده، فشار کم آب، تپه های پلاستیکی سیاه رنگ جلوی خانه ها(زباله) و...(بقیه واگذار می شود به تخیل...!)
اما این(همین جا) فضای مجازی
دندانه های حروف را خاک برداشته، حفره های درون «و» و «ف» را تار عنکبوت پر کرده، فضاهای غیر نگارشی متن را خمیازه های اندک خوانندگان، پر از دی اکسید کربن(بدبو، غیر قابل استشمام و کشنده) کرده، مگس ها روی بعضی از حروف قضای حاجت کرده اند و خواندن را مشکل، آرشیو را موریانه و موش برداشته، باتری تاریخ نگار سولفات کرده، برف های لوگوی وبلاگ آب شده و نقاشی حروف را به هم ریخته، انباری نظرات مثل همیشه چراغ ندارد و مخاطبان شبانه ی آن تنها سوسک ها و خفاش ها هستند ، جعبه ی نظرات مثل صندوق پستی است در خیابانی دور افتاده و متروک، که آن قدر بی نام و بی نامه است که همین روزهاست که بیایند و آن را با آن توده ی حجیم سیمانی چسبیده به پایش ببرند به گورستان ضایعات فلزی.این بار شاید به جای صندوق پست، دری بشود که دیگر هیچ کس را پشت خود معطل و البته منتظر نگذارد، شاید این بار سنجاقی باشد که کارش پیوند دادن چیزها باشد، شاید این بار عقربه های ساعتی باشد که زمانی خاص را نشان می دهد و نه هر زمانی، این بار شاید قاب عکسی فلزی شود تا عکسی را و به دنبال آن خاطره ای دلنشین را برای صاحبش به همراه بیاورد،این بار شاید کلیدی شود که دری را باز کند که هیچ وقت انتظار باز شدنش را نداشته اند، این بار شاید باز هم صندوق باشد ولی صندوق صدقات، نظرات و...! شاید باز هم صندوق پست باشد اما صندوقی فعال... !
اما لیست دوستان، فهرستی عجیب است.در این فهرست آن هایی را که دوست داریم با آن ها دوست شویم، آن هایی را که دوستمان هستند، آن هایی را که دوست داریم مثل آن ها شویم، آن هایی که زمانی دوستمان بوده اند را بر حسب اتفاق، تصادف اجبار و یا تقدیر؛ ترتیب بندی شده می بینیم.تو از کدامین دسته ای؟
بهانه ای به نام:
سال جدید
سال جدید یعنی گذر از گذشته به آینده.گذر از گذشته ای که درک زندگی فقط و فقط با آن ممکن می شود و رسیدن به آینده ای که ادامه ی زندگی(زندگی کردن) فقط و فقط با آن ممکن و میسر است.گذشته ای که از این به بعد مثل یک سایه به دنبال ماست.« این گذشته است که شب می خزد زیر شمدت.پشت می کنی می بینی رو به روی توست.سر در بالش فرو می کنی می بینی میان بالش توست.مثل سایه است و از آن بدتر.سایه، نور که نباشد، نیست.اما گذشته در خموشی و ظلمت با توست.»(رضا قاسمی)
ای کاش زندگی هایمان نرم افزاری مثل ورد داشت.هر بار که چیزی غلط می نوشتیم با خطی قرمز در زیر آن به ما گوشزد می کرد که : ای؛ عمو.حواست کجاست؟!
حالا ماییم و یک دنیا چیزهایی که نوشته ایم.ماییم ویک دنیا تصاویری که ساخته ایم.ماییم و یک دنیا حرف هایی که زده ایم.بی آن که کسی بهمان نهیبی بزند که: کجای کاری آقا؟
حالا دیگر در سراشیبی معمول آخر سالیم.بی آن که بخواهیم غل می خوریم در تعطیلات به هم چسبیده ی عید! چه خوب می شد که مثل روزنامه ها که ویژه نامه می زنند، مثل شرکت ها که حساب آخر سال خود را جمع می زنند، مثل کار هر روزه ی بانک ها که حساب ها را چک می کنند، مثل اخبار 20:30 که معجونی از خبرهایی را که در امسال رخ داده، ردیف می کند؛ ما هم ویژه نامه ای داشته باشیم برای سالی که گذشت.اندکی حساب و کتاب.دو خط قضاوت شخصی در مورد خود بدون جهت گیری، بی کلک، خالی از ریا و عاری از توجیه های همیشگی!
حالا دیگر...
حالا دیگر به سنی رسیده ام که فکر می کنم باید خیلی از چیزها را برای روز مبادا نگه دارم.حالا به نقطه ای رسیده ام که فهمیده ام چه بسیارند موقعیت هایی که گویا دیگر تکرار نخواهند شد.اصلا بحث چرتکه و ترازو در بین نیست.همه ی جدل ها به خاطر داشتن و نداشتن است.به این که چه قدر باید باشند اهمیتی نمی دهم، فقط می خواهم داشته باشم. حالا دیگر به جایی رسیده ام که می دانم بسیاری از نگاه ها، لبخندها،اخم ها، تکانه های شدید یا ضعیف ماهیچه های ظریف و نازک صورت را دست نخورده و تا نکرده چون اسکناس های روز عید باید بگذارم لای یک کتاب.
گاهی از آینده می ترسم.مثل راننده های ناشی که دو دستی و محکم فرمان را می چسبند و با چشمانی از ترس تمام گشاده به جلو خیره می شوند که مبادا به کسی یا چیزی بزنند.از آینده می ترسم، ترسی شبیه انسان های اولیه.آن گاه که برای اولین بار غروب خورشید را تجربه می کردند.بیچاره ها در کنج غاری، در پناه صخره ایی و یا پشت بوته ی تمشکی چه لحظات دلهره آوری را می گذراندند تا دوباره طلوع خورشید را ببینند.
اما نه!حالا دیگر ذخیره کردن را دوست ندارم.می خواهم آنچه را که امروز بدست آورده ام، همین امروز... همین امروز ...همین امروز... (نترس سوزنم گیر نکرده، فقط دنبال یک فعلم.فعلی که چون خرج کردن، هزینه کردن و صرف کردن تو را به صدای جرینگ جرینگ سکه ها نرساند.)پس دوباره می نویسم:
می خواهم آنچه را که امروز بدست آورده ام همین امروز از دست بدهم.
راستی عجب افعالی هستند این بدست آوردن و از دست دادن! بدست آوردن چقدر ارادی، مبتنی بر انتخاب و ستودنی است و در مقابل از دست دادن چقدر منفور و حاصل جبر است!
حالا فکر می کنم این قدرها بزرگ شده ام که دفتر خاطراتم تبدیل به دفترهای خاطراتم شود، هر چه قدر هم که من خاطراتم را ریزتر و با فواصل زمانی بیشتر بنویسم! حالا دیگر وقتی کسی را برای اولین بار می بینم و یا وقتی که دوستی را برای چندمین بار می بینم و می فهم که این دفعه، همان است که به آن می گویند سلام آخر؛ نمی خواهم قبل از ادای سین سلام، ذهنم آماده ی تلفظ خ خداحافظ باشد. نمی خواهم تمام سکانس پایانی این داستان را با لنزی بخار زده یا نمور و مرطوب ببینم.
دیگر نمی خواهم تند راه بروم،چون افق مقصد را از همین حالا می بینم.این مهم نیست که این مقصد شاید مقصد من نباشد! مهم حسی است که می خواهم قبل از آن که او(سر زده) به سراغم بیاید من متهورانه به پیشوازش روم و او را درک کنم.
باور کن! من راه را با اتمام غم دم افزون غربت اش، با تمام سربالایی های لجبازش، با وجود تمام سراشیبی های فریبنده اش و با همه ی راهزن هایش بیشتر از مقصد دوست دارم.
حالا دیگر آنقدر نوشته ام که لغات در ذهنم با هم دعوا نکنند و بر سر و دست یکدیگر نکوبند و دست و پا شکسته بیرون نیایند.حالا دیگر این سیاهه مثل شیر آب نیست، وقتی که آب قطع می شود و تو تمام شیر را باز می کنی و شیر هم تمام آنچه را که در گلو دارد بعلاوه ی سالیان سال رسوب و گل را چون عطسه ی بزی- خیس و افشان و پر صدا- بر سر و صورتت بپاشد.
حالا دیگر اگر حرفی نمی زنم، باید بگویم، اقرار کنم، اعتراف کنم نه به زور، نه به اجبار، نه به تنبیه، نه به تهدید، نه به تشویق و هرگز نه به تطمیع که این بار از روی اختیار تام و با تکیه بر تمام شهامتم و با فشردن تمام غرورم در مشتم: که اگر حرفی نمی زنم، چون غافل بوده ام.غافل از حفره.از سوراخی که در انبانم بود.عمری انبان بر دوش کشیدم و هر چه خوب دیدم، هر چه خوشمزه چشیدم و هر چه که خوشبو بوئیدم در انبان گذاردم و هیچ گاه به این سئوال فکر نکردم که چرا انبان سنگین نمی شود؟! حالا بدون اینکه این چنین سئوالی مطرح شود، به جواب رسیده ام- انبانم سوراخ بوده!
پس ای همسفر، رفیق، همراه، آشنا، دوست، نزدیک، دشمن و لا اقل ای رهگذر: مواظب باش انبانت سوراخ نباشد!
این جا آدم ها عوض می شوند، نه اوضاع!!! «این نوشته سیاسی نیست»
استاد با شور و حرارت خاصی می خواهد مفهوم زمان و مکان را فارغ از ساعت ونقشه به ما بفهماند.می خواهد بگوید که اگر من(یعنی استاد)گفتم زمان، سریع به ساعت نگاه نکنید و اگر گفتم مکان، یاد تصویر گربه ی ملوس روی کتاب جغرافیا نیفتید.استاد این ها را می گفت تا به چیزی برسد و من هم این ها را می گویم و می خواهم به چیزی برسم.
من می گویم اگر خوب بو بکشی بوی غربت می آید(حواست را جمع کن، از غربت به شهر آباء و اجدادی و کوچ اجباری و سفر نرسی.مفهوم مکان را دریاب اما بدون نقشه، بی قطب نما)
من می گویم این چندمین محرمی است که تجربه می کنی؟(دست به ساعت و تقویم نزن، باور کن، به دردت نخواهد خورد، جور دیگر بفهم)حال که تو نیستی، به جای تو، من جواب می دهم. تو(من):nامین بار.
-دیدی نفهمیدی!
ما می خوانیم، گاهی می نویسیم و اغلب وقت ها می گوییم: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا! اما باور کن، اکثرمان(حداقل و محققا من) به آن اعتقاد نداریم که اگر داشتیم در جواب سئوال بالا نمی گفتیم:nامین بار!
من می گویم کجا زندگی می کنی؟ (این بار در پرانتز راهنمایی ات نمی کنم.خودت باید بگویی) جواب را نشنیده می دانم. این بار درست می گویی! تو(من): کربلا! آفرین! سه چراغ روشن!!!
اما این درست گفتن همان اتفاقی است که برایمان رخ داده! ما یاد گرفته ایم که چه کنیم! به قول نادر ابراهیمی:«حرفه ایی شدن، پایان قصه ی خواستن است و عادت، رد تفکر است و رد تفکر آغاز بلاهت و ابتدای ددی زیستن» (این نقل قول آن قدر کامل هست که نخواهی و نخواهم و اگر بخواهم نتوانم آن را شرح دهم) یک بار دیگر نوشته بودم اما باز هم می نویسم: بقیه ی این پاراگراف را از بس خوانده اند، پاک شده است! رجوع کنید به حافظه ی از دست رفته.
و اما آخرین تلنگر: نشسته بودم حیران مقابل رایانه و دستانم را مثل پایه ی صندوق صدقات زیر چانه ام پایه کرده بودم که چرا هیچ سوژه ای پیدا نمی کنم که از آن بنویسم.نگاهم روی در و دیوار سر می خورد که ناگاه نوشته ی روی جلد سالنامه این تلاش بی ثمر را پایان داد.نوشته بود:
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرود از یادت
بعد دیدم توی هر جامعه ایی اولین روزهای اولین ماه هر سال را جشن می گیرند.عجیب آن که در ماه های قمری اولین ماه، محرم است و عوض جشن، عزا می گیرند!
مخلص کلام:
با عید، محرم، عهد و پیمان، سندورم همه گیر آلزایمر زودرس، دور باطل، نماز ماتیک زده ی دم غروب، چشم های هرزه و حریص و لب های عنابی رنگ هوس انگیز جمله بسازید!
بعد التحریر: استفاده ی مکرر از پرانتز حاصل تاملات ناشی از پست قبلی است.

